عضویت در خبرنامه
برای اطلاع از به روز شدن سایت و دریافت کتاب های جدید در خبرنامه عضو شوید .
  • ایمیل :
  • کد امنیتی زیر را وارد کنید :
  • کد امنیتی
  • تبلیغات


    سایت را در گوگل محبوب کنید


    لینک به ما

    با قرار دادن کد زیر در سایت و یا وبلاگ خود از سایت کتابخانه مجازی موبایل حمایت کنید.



     
    خوراک RSS سایت

    خوراک چیست

    خوراک مطالب سایت



      
    کمک به هم کتاب

    اگر از کاربرهای پرو پاقرص هم کتاب باشید، حتما متوجه شدید که تا به حال چندین بار قول ارتقا سایت و بهبود را داده ایم. اما هر بار این برنامه ها با مشکلاتی روبرو شد وبرنامه ارتقا متوقف شد.

    اما اینبار مصمم هستیم تا متعهدانه با حمایت شما، هم کتاب را به بهترین ارتقا دهیم ...

    اهدافی که برای سایت هم کتاب در نظر گرفته شده است :

    1-      قابلیت ثبت نام در سایت و بهره مندی از امکانات جدید

    2-      بهبود خبرنامه

    3-      رفع مشکل دانلود

    4-      بهبود گرافیک

    5-      امتیاز دهی به کاربران و ارسال کنندگان کتاب

    6-      ارایه کتاب ها به فرمت های مختلف

    7-      قابلیت فروش کتاب های کاربران

    8-      بهبود سایت در موتور های جستجو

    9-      بهبود دسته بندی کتاب ها

    10-   ارایه امکانات جدید به سایت همانند کتاب های برتر ، جدیدترین ها ....

    11-  بهبود جستجو

    ...

    برای این موارد حمایت شما عزیزان که در درجه اول صاحبان و در درجه دوم کاربران هم کتاب می باشید را خواستاریم که با کمک مالی خود، امکان ارتقا سایت را فراهم کنیم ...

    اگر تمایل به همکاری با هم کتاب دارید اینجا را کلیک کنید 

    شماره حساب  0205704068006 بانک صادرات به نام کمال میرحسینی

    شماره کارت 6037691146772439 به نام کمال میرحسینی

    پرداخت 1000 تومان از طریق زرین پال

    ------------------------------

    پرداخت 10000 تومان از طریق زرین پال

    ------------------------------

    پرداخت 100000 تومان از طریق زرین پال  













    رمان - امپراتور آتش نسخه کامل
    ارسال کننده: آرین سپهر  |  تاریخ ارسال: 1390 / 06 / 24
    نویسنده: مجتبی معظمی

    حجم کتاب: 731 KB

    با نشیدن نام ساهین ترسیدم و وحشت زده گفتم : لعنتی با ساهین چکار کردی ؟ گفت : پس فکر می کنی فرانسیسکو و ایاس کجا هستند. آنها وارد قلعه شدند و به دنبال ساهین هستند تا او را به قتل برسانند ها ها ها . من دیدم که فرصت زیادی ندارم . جان ساهین در خطر است . از طرفی نمی توانستم روح آبی را رها کن چون ممکن بود دوباره حمله کند . با خود گفتم : اگر روح آبی را رها کنم مردم دوباره باید کشته شوند ولی اگر ساهین را رها کنم فقط من و همسرم عذاب می کشیم . پس تصمیم گرفتم احساسات را کنار بگذارم . در فکر با خدای خود زمزمه کردم وگفتم : خدایا کمکم کن . شمشیرم را کشیدم و روح آبی گفت : پس می خواهی ساهین را از دست بدی . باشد شروع کن . با یاد خدا قوت گرفتم و به سمت روح آبی رفتم قلطی روی زمین زدم و او هم قلطی روی زمین زد . همزمان بلند شدیم و شمشیر کشیدیم ولی من با دست دیگرم دارتی بیرون آوردم . شمشیرها به هم خوردند ولی هنوز پایم به زمین نرسیده به سمت روح آبی چرخیدم و دارت را پرتاب کردم . تا پایش به زمین رسید برگشت ولی دارت به ماسک آبی صورتش خورد و ماسک کنار رفت . ساخته شده با کتابچه

  • همکاری با همکتاب

    لینک ثابت  |  نظرات [0 نظر]   |   تعداد دانلود: 2638

  •  
    © تمامی حقوق برای سایت کتابخانه مجازی موبایل محفوظ است.