عضویت در خبرنامه
برای اطلاع از به روز شدن سایت و دریافت کتاب های جدید در خبرنامه عضو شوید .
  • ایمیل :
  • کد امنیتی زیر را وارد کنید :
  • کد امنیتی
  • تبلیغات


    سایت را در گوگل محبوب کنید


    لینک به ما

    با قرار دادن کد زیر در سایت و یا وبلاگ خود از سایت کتابخانه مجازی موبایل حمایت کنید.



     
    خوراک RSS سایت

    خوراک چیست

    خوراک مطالب سایت



      
    کمک به هم کتاب

    اگر از کاربرهای پرو پاقرص هم کتاب باشید، حتما متوجه شدید که تا به حال چندین بار قول ارتقا سایت و بهبود را داده ایم. اما هر بار این برنامه ها با مشکلاتی روبرو شد وبرنامه ارتقا متوقف شد.

    اما اینبار مصمم هستیم تا متعهدانه با حمایت شما، هم کتاب را به بهترین ارتقا دهیم ...

    اهدافی که برای سایت هم کتاب در نظر گرفته شده است :

    1-      قابلیت ثبت نام در سایت و بهره مندی از امکانات جدید

    2-      بهبود خبرنامه

    3-      رفع مشکل دانلود

    4-      بهبود گرافیک

    5-      امتیاز دهی به کاربران و ارسال کنندگان کتاب

    6-      ارایه کتاب ها به فرمت های مختلف

    7-      قابلیت فروش کتاب های کاربران

    8-      بهبود سایت در موتور های جستجو

    9-      بهبود دسته بندی کتاب ها

    10-   ارایه امکانات جدید به سایت همانند کتاب های برتر ، جدیدترین ها ....

    11-  بهبود جستجو

    ...

    برای این موارد حمایت شما عزیزان که در درجه اول صاحبان و در درجه دوم کاربران هم کتاب می باشید را خواستاریم که با کمک مالی خود، امکان ارتقا سایت را فراهم کنیم ...

    اگر تمایل به همکاری با هم کتاب دارید اینجا را کلیک کنید 

    شماره حساب  0205704068006 بانک صادرات به نام کمال میرحسینی

    شماره کارت 6037691146772439 به نام کمال میرحسینی

    پرداخت 1000 تومان از طریق زرین پال

    ------------------------------

    پرداخت 10000 تومان از طریق زرین پال

    ------------------------------

    پرداخت 100000 تومان از طریق زرین پال  













    رمان - امپراتور آتش 3
    ارسال کننده: آرين سپهر   |  تاریخ ارسال: 1390 / 03 / 14
    نویسنده: مجتبي معظمي

    حجم کتاب: 152 KB

    در عرشه کشتی که به افق نگاه می کردم احساس کردم که یک نفر در حال تماشای من است.وقتی برگشتم چیزی را که می دیدم باور نمی کردم.او ماتیلدا بود و با چشمانی پر از اشک من را نگاه می کرد.او نزدیک آمد و گفت : من را ببخش رازور که به تو خیانت کردم نمی خواستم این طور بشود.الکساندر به من گفت که تو پدرم را کشتی.من هم به این خاطر خواستم به تو خیانت کنم.حالا من این جا هستم که بگویم تا ابد پیش تو می مانم.من از پیش الکساندر فرار کردم تا تو را پیدا کنم.خواهش می کنم من را ببخش.چشمان من هم پر از اشک شد.از حرف هایش معلوم بود که راست می گوید.چشمانش هم راست می گفت . (اف بوك 1)

  • همکاری با همکتاب

    لینک ثابت  |  نظرات [2 نظر]   |   تعداد دانلود: 2102

  •  
    © تمامی حقوق برای سایت کتابخانه مجازی موبایل محفوظ است.